انا لله و انا الیه راجعون
کاش میشد در غروب لحظه ها
لحظه دیدار را تجدید کرد
کاش میشد اشک را تحدید کرد
فرصت لبخند را تمدید کرد
سلام به همه دوستای گل خودم! امیدوارم حال همگی خوب باشه و همگی بهترین تعطیلات رو داشته باشید و به هر چیزی که خواستید برسید
فردا عید بزرگی است. عیدی من محفوظه دیگه دوستای سیدم!؟
نه فقط بنده به ذات ازلی می نازد، ناشرحکم به ولایت به ولی می نازد، گر بنازد به علی شیعه ندارد عجبی، عجب اینجاست "خدا" هم به علی می نازد.
عید سعید غدیر خم مبارک باد
شاید خیلی ها سوال شده باشه براشون من کجا موندم که عید قربان نیومدم. کجا بودم که حتی به قول خودم در مورد آپ کردن وبلاگم عمل نکردم. دلم می خواد بشینم و از مردی بگم براتون که همه چیزش عالی بود. به مردی که در پاکی، صداقت، ایمان، امانت داری، وفاداری، مرتب بودن و... نمونه بود. مردی که سال های سال از همسر و مادرش نگه داری کرد و هیچ گله ای نکرد.صبور بود و مهربان. مردی که سال ها نیز از مدیران بانک تجارت بود و بازنشسته شد اما باز از کوشش و تلاش دست بر نداشت اما هیچ وقت گله ای از سختی روزگار نکرد. او که بعد از مادر خود نیز در بستر بیماری رفت و فرزندانش چون شمع در دورش بودند و در کنارش تا آخرین لحظه ماندند و عروسان و نوه هایش که او را به شدت دوست داشتند. هیچ کدام از آن ها نتونسته بودند هنوز غم نبور مادر این مرد را تحمل کنند و بعد از چهار سال هنوز برایشان تازگی داشت و حال این پدر نمونه را در بستر بیماری از دست دادند. شاید برایم سخت باشد بگویم اما نبود پدربزرگی که همچون پدرم می ماند و هر روز که از بیرون به خانه می آمدیم گرچه در بستر بیماری بود سرش را بلند می کرد و از پنجره ی کنار تختش ما را نظاره می کرد. پدری که برای فرزندانش الگو بود و آن ها دل خوش به حضور او بودند اما با رفتن پدر همه خسته و رنجور گشته اند. دلم برای او تنگ شده او برای همه ی ما دلخوشی و نعمت فراوان بود و نمی دانم چگونه باید نبود او را تحمل کنم. برایم سخت است منی که هرگاه وارد خانه می شدم اول به او سر می زدم و با او به صحبت مینشستم اما افسوس که او دیگر از میان ما رفت. درست شب تولد همسرش بعد از نماز عید قربان چشمانش را به روی دنیای ما آدمیان بست و برای همیشه به دیدار همسر، مادر، خواهر و برادرش شتافت و برای همه ما غم بزرگی است که دیگر صدای حرف ها و خنده های او را نشنویم،سخت است که دیگر وقتی از راه می آییم جای خالی او را در خانه ببینیم.
نمی دانم چه بگویم از غم نبود او بگویم، از فراق چشمانش و صدای قهقه خنده هایش بگویم یا از غم مادر و دایی هایم که از فراق پدر چون شمع در مقابلم آب می شوند و من هیچ نمی توانم برایشان انجام دهم. کاش می توانستیم بار دیگر چشمان او را ببینیم و صدای خنده هایش را بشنویم. برایم دعا کنید تا بتوانم توان گذشته را پیدا کنم. سخت است ندیدن او. سخت است نبودن حضورش. الآن 8 روز است که او دیگر در میان ما نیست انگار همین دیروز بود که به عیادتش رفتم و به من گفت بابا من رو ببر خانه!!! به او گفتم انشاالله خوب می شی زودی میای پیشمون!
وای از این مصیبت وای! وای از دوری و امان از فراق! مادرم بی تاب است و چشمان خسته ی اطرافیان که از اشک بیداد می کند مرا هر لحظه به خود می آورد که او دیگر میان ما نیست برایمان از خدا صبر بخواهید.
از همه معذرت می خواهم که روز عید نتونستم مطلبی بنویسم که در خور این روز بزرگ باشه اما چه بگویم که دلم خون است و چشمانم اشک آلود. من از کودکی با آن ها بزرگ شده بودم و برایم نبودنشان سخت است خیلی سخت. برام واقعا دعا کنید. با بهترین آرزوها برای شما دوستای گلم
ببخشید اگر ناراحتتون کردم.
ازتون خواهش می کنم برای شادی روح همه ی اموات و بابابزرگم یک صلوات و یک فاتحه بفرستید.
ممنون از همگی که وقت گذاشتید و خوندید.


سلام خوش اومدید
خوش اومدید به کلبه حقیر ما رو صفا دادید.
ساکت ساکت اومد! زود باشید....
در رو باز بذارید بتونه بیاد تو....
موسیقی رو بذارید آماده باشه...
وای خدا دست و پام و دارم گم می کنم...
همه آماده اید...
میز کیک و کادو ها آماده است...
ساکت...
باباییی!!! بلا کجایی؟!؟!
آهای کسی اینجا نیست.....
چراغ ها روشن می شه و بعد: ![]()
مبارک مبارک تولدت مبارک
بابایی بگیر منو که اومدممممممممم 
یه بابایی که بیشتر ندارم چیکار کنم دیگه!!!
چرا واستادی من و نگاه می کنی!؟!؟ بدو بیا که همه منتظرن شمع ها رو فوت کنی!!!
دست دست آها ریتم آهنگ و تند کن!!! چه حالی دارم من امشب

سی خزان از خز ان های زندگیش می گذرد و کنون که پا به 31 سالگی از عمرش گذاشته، یک سال دیگر بر تجربه های زندگیش افزوده شده، افتخار می کنم که در کنار او دارم به خیلی از تجربه های زندگی می رسم و او همیشه من رو در خیلی از کارهای کوچک و بزرک و حل کردن خیلی از مشکلات کمک می کنه و خداوند رو شاکرم که او را سر راه دختر کوچولویی چون من قرار داده و این سومین سالی است که تولدش رو در کنار خودشم و دومین سالی است که در کنار شما دوستان عزیز و گرامی دارم این روز بزرگ رو جشن می گیرم و خوشحالم از این بابت چون این تنها کاری است که می تونم انجام بدم تا شادی و خوشحالی ام رو از بابت تولدش ابراز کنم و بهش بگم چقدر خوش حالم از این که خیلی از نکات رو در کنارش یاد گرفتم و از همین جا ازش تشکر می کنم!
اِی وایییییییییییییی!!! باز من پر حرفی کردم بابا شما چرا نشستین منو نگاه می کنین بیاین وسط آها حالا شدددددد!!!
دست
دست
وایییییییییی وای وای وای وای حالا 1 2 3 بیا دست دست!!!

تا شما یکم عشق و حال راه انداختید من میرم میز تولد رو بچینم 
.
.
.



بیاین دور میز تا شمع رو فوت می کنه دورش بچرخیم آهنگ تولد و براش بخونیم
تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک
بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی هوراااااااا!
بفرمایید کیک و نوشیدنی و میوه که پایینه نوش جان 
- کجا داری میری باز؟!؟!
- خوب معلومه دارم میرم میز شام رو بچینم


.
.
.
نوش جان حالا تا صبح اونقدر بزنید برقصید ....
اما.....!!!
این جوری که نمی شه! کاش می شد بابایی برامون اینجا واقعا گیتار می زد و می خوند چون.....!!!
گفتن من کی بود مانند شنیدن....
"من که دلم لک زده براش"
توجه توجه!
بابایی یاور من و ببخش اما این تنها کاری بود که می تونستم انجام بدم و نخواستم مثل آدم بزرگا تولد بگیرم چون توی دنیای بچگی خیلی شیرین تره! توی دنیای آدم بزرگا جشن ها هم شادن و هم تلخ اما تو دنیای کودکی همیشه شادی است! و شادی ها هم ماندگار! گرچه ارزش شما خیلی بیشتر از این حرفاست برات بهترین ها و زیبا ترین ها رو از خدا می خوام و از همون خدا می خوام که همیشه شاد و سرحال و سربلند و موفق ببینمت و به همه آن چیزهایی که به صلاح ات است برسی و همیشه خندون ببینمت
به امید دیدار
امضا: دختر کوچولوی بلای باباییش
از همه ممنون که در جشن ما شرکت کردند و امیدوارم به همه خوش گذشته باشه
خوشحال می شم در جشن ما یک یادگاری هم ثبت کنین






















